تبلیغات
سر رسید آنلاین - مطالب علاقه مندیم
 
سر رسید آنلاین
در این وبلاگ تمام نوشته ها شخصی است D:
دوشنبه 23 خرداد 1390 :: نویسنده : Mehdi
این یکی از شعارهای تبلیغاتی بانک سامان بود که تقریبا" 2 سال پیش رو یه بیلبورد تو ستاری خوندم،از اون موقع یادم مونده و هرازگاهی تکرارش میکنم  خـــیلی خوشـم میاد ازش.





نوع مطلب : علاقه مندیم، 
برچسب ها :
سه شنبه 16 فروردین 1390 :: نویسنده : Mehdi
در گذشته از روی علاقه شدیدم به قند  باعث شد به طرف وسیله ای برای پنهان اعتیادم باشم،اما بهترینش "چایی" بود که وقتی دستم رفت طرف قندان دست مادم نخوره رو دستم.
اما با گذشت زمان درک بیشتر از مضرات مصرف بالای قند،سعی کردم مصرف قندم رو کم کنم اما این دفعه خود چایی شد مورد اعتیاد تا حدی که اگر بعد از مصرف ناهار چایی نخورم احساس میکنم یه چیزی راه گلوم رو بسته 
البته یه مدتی هستش که درونم یه حس جدیدی دارم نسبت به "چایی سبز"




نوع مطلب : خاطره، علاقه مندیم، 
برچسب ها : چایی بعد از ناهار، چایی قند پهلو، چایی سبز،
جمعه 26 آذر 1389 :: نویسنده : Mehdi

آخیش! چه حالی میده وقتی میبینی بعد از مدتی تونستی یکی از جمعه هاتو مثل آدمیزاد پشت سر بزاری

آلان ساعت 8:40 من یه فایل وُرد باز کردم تا اینا رو بنویسم و ارسال کنم تو وبلاگ،به خاطر دیال آپ کوفتی باید این شگرد رو پیاده کنم تا هم 1.پول کمتری هزینه بشه هم 2.تلفن تو این مدت اشغال نشه!

خّب از اینا بگذریم بریم سر وصف امروز :

صبح ساعت 9 و خورده ای بیدار شدم و رفتم آشپزخونه،سماور رو زیاد کردم تا آب جوش بیاد،پنیر و گردو با مربای آلبالو و کره رو هم برداشتم با کمی نون،همه رو نخوردم هااا! طقریبا" یه نون لواش رو با محتویات به مقدار کافی خوردم.

سریعا" به محض تموم کردن صبحونه رفتم تو رختخواب دراز کشیدم و مشغول به خوندن کتابم شدم،یکسره داشتم کتاب میخوندم تا یک فصل ونیم رو که تموم کردم خواستم به مغزم استراحت بدم چند دقیقه تتیر خبرها رو نگاه کردم با موبایلم و دو تا داستان کوتاه از ترجمه های صادق هدایت (دیوار،شغال وعرب) رو خوندم،اینکه تموم شد زنگ زدم به یکی از دوستام که :

 آقا این هوا از آلودگی در اومد دیگه میای بریم از شنبه شب ورزش رو شروع کنیم ؟ که در جوب گفت : منم میخواستم تو رو بگیرم بگم میای بریم عکاسی ؟

 خلاصه خیلی سریع قرار گذاشتیم هم دیگه رو هم دیدیم و رفتم یکی از عکسای 3*4 خودم رو دادم یه 12تایی ظاهر کردم چون فردا باید برم دنبال کاری و ازم چند قطعه عکس خواستن.

با دوستم اومدیم خونه و چندتا از اون دی وی دی ها که خیلی دوست داشتم رو دادم ببینه و کتابی که جدیدا" میخونم رو بهش معرفی کردم یه هات چاکلت با هم زدیم! دوباره بعد از بدرقه ی اون نشستم سر کتابهام و سیر خوندمشون(راستی این بین خونه رو هم یه جارو برقی سطحی کشیدم) چند باری هم جسته و گریخته سری به یکی دو تا وبلاگ زدم و خوندمشون و تلویزیون(منو تو) رو هم نگاهی کردم لا مذهب عجب برنامه های سرگرم کننده و علمی نشون میده هاااا! نه؟

الآنم به عنوان تخلیه شدن اینا رو نوشتم،آخه هیج همدمی در کار نیست! منتظرم 9:30 یه برنامه جالب دیگه از تی وی ببینم ولی بازم تا اون موقع میرم یه نگاهی به مجله موفقیتم میندازم.

آخ که چقدر خوبه سالم زیستن...





نوع مطلب : روز نوشت، علاقه مندیم، 
برچسب ها :
جمعه 16 مهر 1389 :: نویسنده : Mehdi

از روزی که دانشگاه رسما" شروع شده و من میرم و کلاسها تشکیل میشه زندگیم سامون گرفته،خیلی باحاله من معمولا" مسایل خیلی مهم رو میومدم تو وبلاگم مینوشتم،اما دیدم دارم اشتباه میکنم  خُب یه روز که "همه چی نرمالِ،حال من باحالهِ"(با لحن ترانه همه چی آرومه،من چقدر خوشحالمِ حمید طالب زاده گفتم اینو) بیام بنویسم،البته اگرچه عادی بود همه چیز امّا این هفته این جامعه زهر خودشو به من زد   الآن تعریف میکنم>

1.چند روز پیش : داشتم از سر کارم که حوالی بازار بزرگ هستش برمیگشتم خونه معمولا" نه با مترو میرم نه تاکسی،اکثرا" یه موتوری میگیرم زودتر میرسم خونه.پشت هر موتوری که میشینی شروع میکنه به قصه که من فلان بودم و ... خدا میدونه که کی داره راست میگه کی دروغ  اما واقعا" قصه های تلخی دارن!

با این آقا که سر صحبت باز شد نمیدونم چی شد یه دفعه در مورد سن حرف افتاد و گفت : من تازه 21 رو تموم کردم،میدونید یعنی حدود 6.7 ماه هم از من کوچیکتر بود،منم با کلّی تعجب گفتم : داداش بهت بیشتر میخوره!!!

با این حرفم شروع کرد از قصش بگه و وقتی گفت : بابا این که زندگی نیست پدرم دراومده!(تو خودم گفتم برو بابا،ما هم پدرمون درمیاد دیگه،همه مشکل دارن اما وقتی بیشتر شنیدم دیدم حق داره)

میگفت به زور مادرش به شکل کاملا" سنتی با دختر 17 ساله ای ازدواج کرده که تو اتاق عقد دیدتش ! و اصلا" نه اونو دوست داره،نه میلی به زندگی زناشویی داره فعلا"... خیلی ناراحت شدم،تازه فقط  3ماه از نامزدیشون میگذشت

2.بعد از چند روز رفتم سراغ اون بابایی که ازش دی وی دی میخرم،چند تا فیلم داد نگاه کردم و چند تایی جدا کردم،یه دفع دیدم یه پک درآورد و با نیش خند گفت : بیا انم حدود 3.4 هزار تومنِ من میدم 1.000 تومن یه نگاه انداختم از درون گریم گرفت :( یه دی وی دی از سه سری سریال مهران مدیری"قهوه تلخ" بود تو خودم گفتم اگه بخواهییم واسه فیلمای آمریکایی بهونه توجیحی بیاریم که اینا تو ایران نیست و این حرفا یه چیزی! اما واسه فیلمای داخلی چی ؟ هنر و فرهنگ رو چه طوری داریم زیر پا له میکنیم ؟ وقعا" شرمم شد و همون جا قسم خوردم هر فیلم،سریال،موسیقی که به صورت اورجینال بیاد بیرون اصلیشو میخرم،البته این چیزیه که تقریبا" 3.4 سال دارم رعایت میکنم،و 100% با کارگردان مردمی مثل مهران مدیری هیچوقت اینکار رو نمیکنم ...

این دو واقعه خیلی مهمی بود که از این هفته یادم اومد  شب بر همه خوش

لینک مرتبط :

http://pakhshealvand.com/fa_IR/home خرید اینترنتی سریال قهوه تلخ





نوع مطلب : دردل، روز نوشت، علاقه مندیم، 
برچسب ها : خرید اینترنتی سریال قهوه تلخ، قهوه تلخ، زهر جامعه، ایران، ازدواج زوری، سنتهای اشتباه،


درباره وبلاگ


درباره وبلاگ: یه وبلاگ هروقت دلش خواست نوشت!!!
امروز این ویلاگ رو ثبت کردم تا بتونم دست نوشته های شخصی خودم رو اینجا منتشر کنم.
11/01/1389 شروع...

مدیر وبلاگ : Mehdi
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :